بیکران عشق ما هیربد

می نویسم برای پسرم، تا بداند بی اندازه دوستش داریم.


داری بزرگ میشی

پسرکم حسابی شیطون شدی و صد البته شیرین؛ گاهی تو طول روز آنقدر منو مشغول خودت می کنی که فراموش میکنم به جز تو کارای دیگه ای هم تو برنامه روزانم جا داشته، آخر شب هم دیگه نای حرکت ندارم اگه  کمک های بابا امین و مامانی نباشه که واویلاست. با اینکه خیلی شیطون شدی و با توجه به رفلکسی که داری غذا دادن به تو یه پروژه خیلی بزرگه ولی وقتی که هر روز نه بلکه هر ساعت کار تازه ای رو که یاد گرفتی رو میکنی یا کلمه تازه ای میگی یا حتی موقعی که بعد هر شیطنت متحیر العقول یکی یکی همه رو ریز ریز نگاه میکنی و بعد زیر زیرکی میخندی، دیگه دنیا مال من میشه و آنوقته که به خودم تلنگر می زنم لادن خانوم نکه یادت بره که مادری، نکنه فراموش کنی که باید لحظه به لحظه خدا رو به خاطر وجود نازنین و سلامتی که بهت داده شکر کنی؛ آره هیربد هم مثل هر بچه دیگه ای بزرگ میشه و راه خودش رو پیدا میکنه ولی این ما(مامان و بابا) هستیم که باید یادش بدیم راه از چاه جدا کنه، حتی حالا که داره سعی میکنه تا اولین قدمها رو با پاهای کوچولوی خودش برداره.

راستی تایادم نرفته هیربد یه چند روزیه که میتونه بدون تکیه گاه چند دقیقه بایسته هر چند که هنوز میترسه و لی دیروز برای اولین بار یک قدم به جلو برداشت و بعد خیلی با احتیاط نشست، البته باز هم بدون تکیه گاه. چون مدتهاست پسر کوچولوی شیطون ما با کمک (حتی اگه این کمک فقط یه کارتن خالی باشه) تند تند راه میره یا بهتره بگم می دوو٠

موضوع :

شنبه 26 / 6 / 1390 |

تولد(3)

سلام هیربد جان الان ساعت 19:30 روز سه شنبه مورخ 14/10/1389 است (تعجب کردی ،درسته اسم شما هیربده و دقیقا 2 ماه و 19 روزتونه )،معذرت میخوام تا الان خاطراتتون رو ننوشتم ولی میخوام تمام لحظات شیرین و مهم زندگیتو تا اونجائیکه امکان داره یاد داشت کنم ؛ پسرم ،عزیزم از مامان لادن بسیار ممنونم که دوباره انگیزه ثبت خاطرات رو برام ایجاد کرد؛ ابتدا می خوام ادامه خاطرات قبلی رو برات بنویسم :(و اینک ادامه ماجرا)

در حالی که جواب آزمایش رو گرفتم و در جواب مشخص شد بتا بیشتر از 800 هستش.

توی میدون اسبی عظیمیه گل فروشی بود و یک دسته گل نرگس و یک گلدون گل پامچال صورتی رنگ گرفتم  و پیش  خودم قرار گذاشتم دسته گل نرگس رو به خاطر خبر خوش بارداری به عشق زندگیم ،همه کسم و فرشته مهربونم تقدیم کنم و گل پامچال رو تا موقع تولد بچه مون نگه داریم . گل فروشه می گفت گل پامچال هر سال در این موقع (اسفند ماه) گل میده و تا حدود 2 ماه بعد از نوروز هم گل داره و بعدش خشک میشه و تا سال دیگه همین موقع پیاز گل بایستی نگه داشته بشه.

          گل

رفتم خونه مامان فاطمه و بابا معزالدین دیدم زیبا خانوم (خانم پسر عمو پیمان) و عسل (دختر زیبا خانم و آقا پیمان) و عمو رامین (شوهر دختر خاله سارا که مثل برادرمه )اونجا بودن ،رامین برای پرونده خاله زهره شب از اردبیل راه افتاده بود و صبح با بابا معزالدین به اداره بهداشت و درمان رفته بود و ظاهرا ایراد کار رفع شده بود ، عسل و زیبا هم صبح رسیده بودند. مامان فاطمه اولین کسی بود که بعد از ظهر پنجشنبه تلفنی تبریک گفت ؛ وقتی خواستم عمو رامین رو برسونم عمو رامین گفت راستی خبرهایی شنیدم، و تبریک گفت ،من هم تشکر کردم و برای اون هم آرزوی همچین روزی رو کردم، عمو رامین خیلی خوشحال بود و اصرار میکرد از ته دل خوشحاله ، من هم در جواب با شرمندگی آرزوی پدر بودن رو براش میکردم آخه عمو رامین و خاله سارا یه چند وقتی بود که از خدا یک فرشته کوچولو مثل شما میخواستند،(میدونی که تو همش هشت روز از لنا کوچولو بزرگتری؛پس آرزوم خیلی زود بر آ ورده شد)

در ضمن شرکت امداد خودرو ایران (محل کار بابا امین) یک پاداش به عنوان همین مناسبت مذهبی (ولیعهدی امام زمان) به ارزش یک پایه حقوق پرداخت کرد و قرار بود روز دوشنبه بعد (10/12/1388)مبلغی هم بابت تولد شرکت ایران خودرو به پرسنل پاداش بدهد به خاطر همین به مامان لادن گفتم یه حساب بخاطر بچه مون با همین مبالغ افتتاح کنیم و پاداش بعدی رو هم به حساب واریز کنیم ولی مامان لادن گفت عجله نکنیم تا اینکه براش برنامه ریزی  کنیم......

موضوع :

شنبه 26 / 6 / 1390 |

آلبوم عکس(از تولد تا 10 ماهگی)

برای مشاهده عکسهای هیربد می توانید به ادامه مطالب رجوع کنید.


ادامه مطلب

موضوع :

چهارشنبه 23 / 6 / 1390 |

تولد(4)

زمان: ساعت 2 صبح جمعه اول بهمن سال 1389                                                                عزیزم میخوام برات از روزی بگم که مامانت خیلی استرس داشت و همش از خدا میخواست که شما صحیح و سالم بدنیا بیای ، یادمه هیچ کس به اندازه مامان لادن برای شما آرزوهای رنگارنگ نداشت و همیشه به من میگفت خدا کنه پسرم همیشه سالم و صا لح باشه ، قدردان نعمتهای خدا باشه و بتونه از همه لحظات زندگیش لذت ببره.(انشاا..)                                                                                                                خلاصه روز26 مهر بعد از گرفتن یه سری عکس از اتاقت، من ومامان به بیمارستان کسری رفتیم تا شما با کمک خانوم دکتر چشمای قشنگت رو  بدنیا باز کنی. پسر گلم وقتی رفتیم بیمارستان ساعت حدود 11 بود و خانم دکتر هنوز بیمارستان نیومده بود؛ من و مامان لادن و مامانی کنار هم توی سالن انتظار بیمارستان نشسته بودیم تا اینکه خانم دکتر اومدند؛ قبل از شما یه فرشته دیگه تو نوبت بود. مامان لادن هم حدود ساعت 15 رفتند توی اتاق عمل و ما منتظر موندیم تا نوبت  آقا کوچولوی ما برسه. عزیزم آرزوی شیرین و بزرگ مامان لادن و بابا امین ساعت15:40 برآورده شد و خدای مهربون شما رو به ما هدیه داد. وقتی پشت درب اتاق عمل با مامانی منتظر بودیم درست زمانی که شما رو از اتاق عمل به اتاق دیگه ای جهت انجام آزمایش های اولیه بعد از تولد ببرند برای اولین بار دیدمت؛ چشمای روشن و خوشکلت کاملا باز بود بابایی !!!

هیربدم باید بگم بعد از وجود مادرت توی زندگیم تولد شما بهترین خبر و پیش آمد خوب زندگیم بود. احساس ناب پدر بودن حس فوق العاده ایی، حالا یه نفر دیگه توی زندگیم پا گذاشته که خیلی دوستش دارم و عاشقشم؛  همه وجودم حاضرم هر کاری بکنم که همیشه شاد باشی که شادی تو و لبخند قشنگت نیرو بخش و مایه مسرت من است 

 راستی اینم عکس از اتاقت که قبل ورودت آماده شده بود.

موضوع :

سه شنبه 22 / 6 / 1390 |

تولد(1)

(مطالبی که تحت عنوان تولد برای پسرکم ثبت میشود عینا دست نوشته های بابا برای ثبت خاطرات در یکسال اخیر میباشد)

به نام خدا ، به نام آنکه هرچه داریم ، هرچه خواهیم ، هرچه میبینیم و تصور میکنیم از لطف و نشانه اوست

الان ساعت 22:53 چهارشنبه  دهم شهریور سال هزار و سیصد و هشتاد و نه هجری شمسی است ، به اتفاق لادن گلم وپسر کوچولوی عزیزم که منتظر بدنیا اومدنش هستیم مشغول تماشای تلویزیون هستیم.

پسر عزیزم  نمیدونم چرا تا حالا خاطرات دوران حاملگی مادرت رو ننوشتم ولی حالا میخواهم هرشب خاطراتمون را برات بنویسم ،عزیزم  پسر گل بابا امین و مامان لادن میخوام از روز 4/12/1388 تا امروز از همه اتفاق های مهم که گاهی شیرین و گاها تلخ بوده برات بنویسم پس عزیزم بخون:

 بعد از ظهر سه شنبه مورخ 4/12/1388 بعد از اینکه توی شهر(کرج خودمون) در حال تماشای مغازه ها و خرید مردم بودیم ، مامان لادن یاد آوری کرد تا وسیله تست بارداری(بی بی چک) را بگیریم ، دوتا بی بی چک از داروخونه عظیمیه خریدم اون روز، روز ولایت عهدی امام زمان بود ،شام رو تو پیتزا بیست خوردیم و شب از یکی از بی بی چک ها استفاده کردیم و مثبت شد ،خوشحال شدیم ولی هنوز مطمئن نبودیم تا صبح فردا صبر کردیم وقتی مامان لادن از خواب بیدار شد دومی رو هم تست کرد و باز هم مثبت شد حالا خوشحالیمون زیادتر هم شد ،میتونم به جرئت بگم با خودم میخندیدم ،بعد از ظهر رفتیم بیمارستان تا اینکه دکتر عمومی کشیک وقت برامون تست خون بارداری رو تجویز کنه همون زمان به آزمایشگاه شبانه روزی مهر در عظیمیه رفتیم.

موضوع :

پنجشنبه 17 / 6 / 1390 |

تولد(2)



لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید




ادامه مطلب

موضوع :

پنجشنبه 17 / 6 / 1390 |

شروع

سلام پسر گلم لبخند                                                                                                                                      این اولین پستی که برات ثبت میکنم دلم می خواد وقتی بزرگ شدی با خواندن خاطراتت به یاد داشته باشی که چقدر پاک و بی آلایش زاده شدی پس سعی کنی تا آنجا که ممکنه برای حفظ پاکی روحت که از روز تولدت به تو واگذار شده تلاش کنی همیشه آزاده باشی و بدونی مامان و بابا بی نهایت دوست دارن و در راه رسیدن به اهدافمتعالی همیشه همراهیت خواهند کرد.قلب 

موضوع :

سه شنبه 8 / 6 / 1390 |

صفحه قبل 1 صفحه بعد


امین و لادن در تاریخ 15/5/1383 شروع زندگی مشترکشان را جشن گرفتند؛واینک پس ازشش سال عاشقی خداوند هدیه ای ناب از میان فرشتگانش برای آنها برگزید، باشد که قدردان این موهبت الهی باشند. هیربد درتاریخ 26/7/1389 در بیمارستان کسری کرج به جمع ما پیوست.


شهريور 1390

داری بزرگ میشی
تولد(3)
آلبوم عکس(از تولد تا 10 ماهگی)
تولد(4)
تولد(1)
تولد(2)
شروع

افراد آنلاین : 1 نفر
بازديدهاي امروز : 2 نفر
بازديدهاي ديروز : 3 نفر
بازدید هفته قبل : 9 نفر
كل بازديدها : 9634 نفر

RSS 2.0

POWERED BY
NiniWeblog.com